حسین،قلبش برای ایران می تپید -گفتگو با همسر مهندس گلپایگانی

خوداتکایی به جای خودکفایی
بهمن ۱, ۱۳۹۷
اولویت های فراموش نشدنی صنعت نفت در تنگنای مالی
بهمن ۸, ۱۳۹۷

حسین،قلبش برای ایران می تپید -گفتگو با همسر مهندس گلپایگانی

وقتی قرارشد با همسر مهندس گلپایگانی مصاحبه کنیم، فکر می کردیم که باید فقط در خصوص زندگی شخصی و مسایل خانوادگی سؤالاتی را مطرح کنیم. ولی وقتی خانم مریم مهدیان پاسخ به اولین سؤال را آغاز کرد انگار که یکی از همکاران مرحوم گلپایگانی در مورد او سخن می گوید. خانم مهدیان که فارغ التحصیل رشته علوم سیاسی از یکی از دانشگاه های هند می باشد، نام تمامی ناظرین دکل های حفاری را که تحت مسئولیت ایشان بود، می دانست و در جملاتش مرتب از اصطلاحات عملیات حفاری استفاده می کرد. شیرین گلپایگانی که سالیان اخیر را دور از پدربه تحصیل مشغول بود به دلیل شدت تاثرات روحی نتوانست در این مصاحبه مادر را یاری کند.
تأثیر تعصب حرفه ای مرحوم گلپایگانی به کارش در سخنان همسر ایشان کاملاً مشهود بود و عجیب نیست که آخرین دست نوشته ای گلپایگانی در آخرین روزهای حیاتش باید محاسبات مربوط به وزن گل حفاری مورد استفاده در یکی از دکل ها باشد که قصد داشت بعدازظهر آن روز به Company Manدکل تلفنی ارائه کند.
حفاری کار سختی است. این سختی کار همسر شما چقدر در زندگی تان اثر گذاشته بود؟
به نام خداوند جان و خرد. آقای گلپایگانی زندگی سختی داشت چونکه حفاری کار سختی است. در تمام دنیا کار حفاری جزئ سخت ترین مشاغل است. با وجود اینهمه سختی ایشان علاقه زیادی به کارش داشت و عاشق کارش بود. البته اینهمه عشق فقط برای کار کردن در داخل کشور بود. فکر گلپایگانی این بود که اینقدر باید کار کنیم و یاد بگیریم و یاد بدهیم به جوانتر ها که اگر روزی قرار شد شرکت های خارجی در این کشور به هر دلیلی کار نکنند، بتوانیم براحتی از پس مشکلاتمان بر بیاییم. به همین دلیل است که وقتی همسر اتریشی ایشان در آغاز جنگ بنا به دستور دولت اتریش ایران را ترک می کند و دو فرزندشان را هم با خودش می برد، چند وقتی به اتریش می رود و وقتی مهندس غرضی وزیر نفت برای شرکت در اجلاس اوپک به وین رفته بوده، طی ملاقاتی از ایشان
می خواهد که به کشور برگردد، بی درنگ پاسخ مثبت می دهد. به کشور باز می گردد و این بازگشت به قیمت پایان زندگی مشترک با همسر اتریشی ایشان تمام می شود.
ایشان سعی نکردند که همسر اتریشی شان را به ماندن در ایرا ن ترغیب کنند؟
چرا خیلی دوست داشت که خانواده اش هم در ایران باشند ولی همسر ایشان به این بهانه که در ایران جنگ است و امنیت نیست گفته بود که یا باید زندگی و همسر و فرزندانت را انتخاب کنی یا کشورت را. که مهندس هم حاضر نشد ایران را ترک کند و تمام سال های جنگ را در اهواز بود تا انکه در سال ۶۸ زندگی مشترک ما آغاز شد.
آیا شما با کار حفاری آشنا بودید؟ منظورم اینست که آیا با آگاهی از سختی های زندگی مشترک با کسی که کار اقماری و حفاری می کند با ایشان ازدواج کردید؟
دقیقا.در اهواز کمتر خانواده ای با کار اقماری و حفاری نا آشناست.البته وقتی به زندگی ایشان وارد شدم، دیدم که نوع کار ایشان با بقیه خیلی تفاوت داشت.پنج شنبه و جمعه هم سر کار بود.ایام تعطیلی رسمی کشور همیشه در اداره بود و معتقد بود که چون دکل ها ۲۴ ساعته کار می کنند من هم باید همیشه در خدمت آنها باشم.
همسر شما بیشترین زمان عمرش را دور از خانه بود و به جهت خاص بودن کارش، در زمان حضور در منزل هم مرتب با
دکل های حفاری ارتباط مستقیم داشت، این شرایط برای شما که مثل همه بدنبال آرامش در محیط خانواده بودید سخت نبود؟
خیلی مواقع شب های زیادی هم تا صبح برای مشکلاتی که در دکل ها پیش می آمد، بیدار بود تا آن مشکل رفع شود. من هم برای اینکه احساس نکند شب بیداری هایش مزاحمتی برای خانواده دارد، بیدار می شدم و چراغ را روشن می کردم و در کنارش بودم. در زندگی ما آرامش وقتی برقرار بود که کار دکل های حفاری به خوبی پیش می رفت.اگر برای یکی از دکل ها حین کار مشکلی پیش می آمد تا رفع آن مشکل شرایط خانه ما عادی نبود.دخترمان هم به این شرایط عادت کرده بود ومی دانست که وقتی مهندس درگیر یکی از دکل ها شده، نه بهانه چیزی می گرفت و نه می خواست که جائی برویم.
شرایط زندگی ما تا وقتی که در اهواز بودیم ومهندس در شرکت مناطق نفت خیز کار می کرد با زمانی که پس از خاتمه خدمتش در جنوب به تهران آمدیم، خیلی تفاوت داشت.
فکر می کنم تا این زمان تمام فعالیت اقای گلپایگانی در مناطق خشکی بود و پروژه پارس جنوبی در دریا. دوری از خانواده از این زمان بیشتر در زندگی شما محسوس شد.روحیه ایشان در این شرایط جدید و وا کنش شما نسبت به شرایط جدیدی که پیش آمده بود و تاثیر زندگی اقماری در خانواده شما چگونه بود؟
وقتی به تهران آمدیم چند وقتی بصورت مشاور در شرکت های مختلف کار می کرد تا اینکه مهندس جوادیان به مهندس پیشنهاد داد که در فاز یک پارس جنوبی مشغول بکار شود.
بعذ از ملاقات با آقای جوادیان و دریافت پیشنهاد کار در دریا آنقدر ذوق زده بود که هنوز وارد خانه نشده با شوق وصف ناپذیری نقشه میدان پارس جنوبی را باز کرد و گفت :داریم وارد یک جنگ تمام عیار می شویم. قطری‌ها دارند گازی را که با ما مشترک است می برند و باید تا می توانیم چاه بزنیم تا از آنها عقب نمانیم. اصلا به این فکر نمی کرد که باید به دریا برود و شرایط دریا با خشکی تفاوت دارد. ما هم خوشحال بودیم که مهندس روحیه اش را دوباره پیدا کرده و مشکلات دوسه سال اخیرش را کاملا فراموش کرده بود. در فاز اول چند ماهی به منطقه و دکل می رفت و بعد یکی دوهفته به خانه می آمد و لی در فازهای ۹ و ۱۰ من به مدت یک سال به کیش رفتم و در کنارش بودم تا زمانی که دچارناراحتی معده شد و بعد هم کارش به تهران منتقل شد و در شرکت های پتروایران، پتروپارس و نفت کیش به عنوان مسئول عملیات حفاری کار می کرد تا ۲۶ آذرماه که به علت بیماری سرطان معده از دنیا رفت. مهندس حتی در روزهایی که در بیمارستان بستری بود آخرین ساعت های حیاتش در تماس با دکل ها برای رفع مشکلات حفاری بود که اخرین دست نوشته هایش چند ساعت قبل از فوتش موید همین مسئله است.
کسی که این همه برای کارش وقت می گذاشت، آیا فرصتی هم برای رسیدگی به امور منزل و بچه ها داشت؟ به عبارت دیگر مهندس گلپایگانی درنقش همسر و پدرچگونه ایفای وظیفه می کرد؟
در طول این سالها ما عادت کرده بودیم که وقتی کار دکل ها شروع می شد اولویت اول زندگی مان دکل های حفاری باشد. همانند دکل ها که شبانه روزی کار می کردند ما هم ۲۴ ساعته در جریان تماس های مهندس با
دکل ها بودیم. شب ها که ایشان استراحت می کردند و از دکل همکاران ایشان تماس می گرفتند اول من گوشی را بر می داشتم وبعد به آرامی مهندس را بیدار میکردم تا با آنها صحبت کند. اما همه اینها باعث نمی شد که از وظایف پدری اش غافل شود. نسبت به آینده بچه ها بسیار حساس بود و برای موفقیت انها خیلی تلاش کرد که خوشبختانه یکی از دخترهای ایشان که در اتریش با مادرش زندگی می کند در رشته عمران فارغ التحصیل شده که مهندس تمام هزینه های تحصیلش را از ایران برایش می فرستاد و شیرین هم سال آخر کارشناسی ارشد فیزیک می باشد. مهندس
می‌خواست بچه ها مثل خودش به ایران عشق بورزند و مسئولیت پذیر باشند. هرچند که شرایط کاری و دوری از خانواده باعث می‌شد که در بسیاری از اتفاقات خانواده غایب باشد.
جدای از کار حفاری چه علاقه شخصی در زندگی
خصوصی اش داشت؟
عاشق گل وگیاه بود.همیشه می گفت اگر روزی دیگر نتوانم کار حفاری را ادامه بدهم کشاورزی می کنم. از کوچکترین فرصت هائی که برایش پیش می آمد برای خرید گل و رسید گی به گل هائی که داشت استفاده می کرد.
چه چیزی در زندگی بیشتراز هر چیزی خوشحالش می کرد؟
هروقت عملیات حفاری یک چاه با موفقیت تمام می شد سر از پا
نمی شناخت. وقتی Casing یک چاه بدون مشکل رانده می شد برق شادی در چشمانش موج می زد و یکی هم هنگامی که نمرات درسی شیرین را می دید اشک شوق را درچشمانش می دیدم و هیچ چیز دیگری در زندگی اینقدر خوشحالش نمی کرد.
طی این سال ها آیا اقدامی برای کار در شرکت های خارجی کرد؟
خود ایشان که اصلا برای پیدا کردن کار در بیرون ایران اقدامی نمی کرد. یادم هست زمان اتش گرفتن چاههای نفتی کویت، یکی از دوستانش از امارات زنگ زد و گفت که یکی از شرکت های امریکائی که برای مهار چاهها آمده با شناختی که از تو دارند می خواهند برایشان کار کنی و در مهار این چاهها کمکشان کنی.پاسپورت امریکائی ها برای خودت و خانواده ات هم می دهند. چند روزی از این پیشنهاد گذشت تا اینکه به آن دوست پاسخ منفی داد. غروب همان روز با دخترم در محوطه خانه سازمانی مان در اهواز نشسته بودیم که جریان این پیشنهاد را پرسیدم و اینکه چرا حاضر نشده برود و یک پروژه کوتاه مدت را انجام دهد. در حالی که بغض گلویش را گرفته بود از باغچه حیاط یک مشت خاک برداشت وگفت من متعلق به این خاکم. یک بوی این خاک را با هزار پاسپورت آمریکائی عوض نمی‌کنم. اگر چیزی بلدم باید برای خدمت به کشور استفاده کنم نه اینکه خارجی ها با دانسته های من کارهایشان را پیش ببرند. این گفتگو اولین و آخرین صحبت ما در خصوص رفتن از ایران و پیشنهاد های کاری بود که به ایشان ارائه می شد.
سال ۸۹ شرکت پتروپارس در یک اقدام پسندیده از ایشان به عنوان یک چهره ماندگار نفتی و پدر حفاری ایران تجلیل کرد. عکس العمل مهندس گلپایگانی نسبت به این کار در خانه چه بود؟
همان شب وقتی به خانه آمد، دو لوح تقدیر در دستش بود که به ما نشان داد. خیلی خوشحال بود ولی گفت که لوح های تقدیر را در جائی از خانه مخفی کنم تا در دسترس ودید نباشد. گفت اینقدر که همکاران از من تعریف کردند خجالت کشیدم و همش بغض گلویم را گرفته بود و آخرش هم گریه کردم. بعد هم دو لوح تقدیر را در انباری مخفی کرد تا روزی که از دنیا رفت و با اصرا بچه ها لوح های تقدیر را بیرون آوردیم.
بیماری ایشان از چه زمانی شروع شد؟
دقیقا از ۲۴ شهریور من احساس کردم که موقع راه رفتن در پای راستش درد دارد و ناراحتی می کرد. وقتی با اصرار به ارتوپد مراجعه کردیم یک ضایعه را در لگن ایشان تشخیص دادند و لی از ما خواستند که ریه های ایشان را هم تست کنیم که وقتی به متخصص داخلی مراجعه کردیم گفتند که در ریه های ایشان اب میبینند و خواستند که تیروئید مهندس را هم چک کنیم. که سرانجام به این جمع بندی رسیدند که دو تومور بدخیم ومهاجم در ریه های مهندس وجود دارد وبیماری شان هم به سرعت در حال پیشرفت بود که ایشان را بستری کردند وبا جراحی تومورها را خارج کردند. بعد از عمل که به خانه آمد، دوباره روحیه اش خوب شده بود. مرتب با دکل ها صحبت می کرد. از چاههایی می گفت که قرار بود در این پروژه جدید حفاری کنند. تا اینکه دکتر ایشان از من خواست تا دوباره مهندس را به بیمارستان ببریم تا ریه هایش را تخلیه کنند. در دومین عمل جراحی حدود دو لیتر آب از ریه تخلیه کردند و ۲۰ آذر ایشان را از بیمارستان مقداد مرخص کردند و گفتند که باید منتظر جواب پاتولوژی باشیم تا نوع داروئی را که برای شیمی درمانی مناسب است تجویز کنیم.
وقتی به خانه رسیدیم باز هم با روحیه بالا می گفت دارم بهتر می شوم و بدنم تحمل شیمی درمانی را دارد و فکر می کنم بتوانم با عصا کم کم به سر کار هم بروم. تا اینکه در روز چهارشنبه ۲۲ آذر صبح زود که برای نماز بیدار شدم دیدم مهندس بیدار است.گفت نتوانستم بخوابم. به نظافت شخصی اش رسید که خیلی برایش مهم بود. صبحانه اش را خورد و در پذیرائی کنار پنجره برایش صندلی گذاشتم تا بدنش آفتاب بخورد. بعد از ظهر فیزیوتراپش آمد و نرمش های مخصوص را برای تقویت عضله هایش انجام داد. ساعت ۵ بعد از ظهر بود که گفت حالم خوب نیست.فیزیوتراپ رفت تا برایش سرم بگیرد. احساس گرما می کرد. بعد حالش بدتر شد وبه اورژانس زنگ زدم. مرتب به من می گفت نگران نباش من هنوز نفس می کشم تا اینکه در موقع اذان مغرب دیگر کلامی نگفت و برای همیشه خاموش شد.
چه خاطره خوبی از ایشان در ذهنتان باقی مانده است؟
مهندس همیشه با لباس کار بود. یکروز که می رفتیم شمال پشت فرمان با لباس کار نشسته بود می گفت با این لباس احساس راحتی می کنم. به یک پمپ بنزین رسیدیم. پیاده شد تا بنزین بزند. کارگر پمپ بنزین دوید طرف ایشان و پرسید شما کی استخدام شده اید؟ بعد که بیشتر به لباسش دقت کرد و دید که با لباس فرم خودش تفاوت دارد گفت شما که کارگر اینجا نیستی. بعد به لباس مهندس دست زد و گفت نه این لباس کارگری نیست. حتما شما مهندسی؟ و پرسید شما در شرکت نفت کار می کنید. مهندس با مهربانی به ان جوان گفت ما نفت را استخراج می کنیم و شما بنزینش را در باک ماشین ما می ریزید.
ممنون از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *